(بخوانید و اگر نظرتان را هم گفتید خوب است. من که از این پسر خودباخته خوشم نیامد!!)
شمار زیادی از جوانان افغان تا کنون در حین ترجمانی برای نیروهای بین المللی در کشورشان معیوب و یا کشته شده اند. شمار زیادی از آن ها با مرمی تفنگ یا حمله انتحاری کشته شده و یا این که مورد شکنجه و تهدید قرار گرفته اند.
دست کم در یک مورد طالبان جسدهای شماری از مترجمان را در برابر دید مردم به حالت آویزان رها کردند تا زمانی که بدن های شان کاملا ً گندیده وفاسد گردید تا به این وسیله به کسانی که با نیروهای خارجی همکاری کنند هشدار بدهند.
عده زیادی از این جوانان را مترجمان گفتاری تشکیل می دهند به عقیده آن ها مترجمان نوشتاری شانس بسیار خوبی برای زنده ماندن دارند زیرا آن ها لازم نیست به مناطق خطرناک جنگی بروند و می توانند در دفاتر کاری خود به وظیفه شان بپردازند.
البته اکثر مترجمان گفتاری توانایی کافی برای ترجمه نوشتاری ندارند زیرا برای ترجمه گفتاری فقط نیاز به لغات روزمره انگلیسی است حال آن که برای ترجمه نوشتاری نیاز به دامنه لغات گسترده تر می باشد.
هاشم یک تن از مترجمان گفتاری است که از یک بمب کنار جاده ای جان به سلامت برد اما بر اثر آن پای چپ خود را از دست داد و اکنون آینده چندان خوبی را در افغانستان پیش روی خود نمی بیند.
هاشم خود را به زحمت بر روی فرش زیر پایش می کشاند و سپس کفش یک لنگه خود را به پایش می کند سپس با خیزهای بسیار سنگین خود را به الماری کنار دروازه می رساند و از داخل آن نامه ای را که در آن یک سرباز کانادایی از وی به خاطر شجاعت و وفاداری اش تحسین کرده بود به من نشان می دهد. وی که با حالتی از غرور و افتخار نامه را در دست گرفته از من می خواهد که نامه اش را در یک روزنامه کانادایی چاپ کنم تا این نامه در آینده بتواند وسیله ای برای پذیرش تابعیت وی از سوی کانادا شود.
وقتی به وی می گویم که مهاجرت به کانادا به این سادگی نیست باید معیارهای تابعیت کانادا را داشته باشی و سپس فرمها و اسناد مختلفی را تهیه و آماده نمایی و تمام تشریفات اداری آن را تا آخر انجام دهی وی آهی آمیخته از خشم و نا امیدی از سینه خود بیرون می کند.
وی می گوید که من بارها گفته ام که به خاطر از دست دادن پای خود از دولت کانادا غرامت نمی گیرم فقط من را به کانادا ببرند برایم فرق نمی کند که مرا به ایالت سسکاتچوان کانادا و یا به قسمت فرانسوی زبان آن یعنی ایالت کبک می برند.
وی در مورد کانادا اطلاعات کمی دارد. او هشت ماه را با سربازان کانادایی در میادین جنگی سپری کرده است وی با سربازانی از ایالت سسکاتچوان و کبک کانادا همکار بوده و زمانی که از مکان زندگی آن ها شنیده بود شیفته زندگی در این ایالت های کانادا شده بود.
بعد از انفجار کاروان شان در ماه حمل وی در یک اتاق کوچک نزدیک پایگاه نظامی کاناداییان در شهر قندهار دور از خانواده اش به زندگی خود ادامه می دهد.
خانواده اش در شهر قندهار زندگی می کنند. مادرش از جریان زخمی شدن فرزندش هنوز اطلاعی ندارد و هنگامی که با وی تماس تلفونی می گیرد همواره از وی می پرسد که چرا به نزد آن ها نمی آید.
وی می گوید که من همواره به مادرم دروغ می گویم و به او می گویم که حالم خوب است . در حال حاضر برایم خوب نخواهد بود که به نزد خانواده ام بروم نمی خواهم که همسایگانم مرا به این وضعیت مشاهده نمایند.
وی می افزاید من از این می ترسم که کسی به طالبان خبر بدهد که آن ها یک ترجمان افغان را که یک پای خود را از دست داده و با سربازان خارجی کار می کند دیده اند. آن وقت است که طالبان به من و یا فامیلم آسیب خواهند رساند.
وی نگران است زمانی که کاناداییان از افغانستان خارج شوند دیگر آینده روشنی در انتظار وی نباشد.
به نقل از پیمان ملی