نمی دانم غم نان از چه وقت شد یک مشکل جدی برای بشریت.
اما این روزها هر کسی را که می بینم از غم نان می نالد. وقتی این همه ناله و زاری را می بینم که از دست غم نان به آسمان بلند است، از این که در غم نان تنها نیستم احساس راحتی می کنم. حتی صبرم بیشتر می شود.
مدت هاست که پیش کسی ننالیده ام و اشک ریختن که باشد سر جای خودش. احساس می کنم مدتی است، قوی شده ام و دل سنگ. شاید هم مرد شده ام به زعم خیلی ها. ولی در این جا من هم می خواهم بنالم و فریاد بزنم که: خدایا ما را از این غم شدید نان، راحتی بده! یا حداقل شدتش را کم کن! ما را که تو کشتی او بیادر!
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/01/26ساعت 16:31  توسط حسن
|
امروز پنج شنبه و آخر هفته است.
راستش می خواستم تا درباره ی مسابقه ها و جایزه های ادبی ـ هنری بنویسم و کمی هم از جایزه های ادبی ـ هنری وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان بگویم ولی خوب از آن جایی که کسی دراین باره نظر نداده، من هم چیزی نمی نویسم. حتمن موضوع جذابی نیست!
باران دیروز دوباره شروع کرد به باریدن. فکر می کنم این سومین بارش بهاری است که نازل می شود. از دیروز صبح زود که شروع شده تا همینک بند نیامده. می بارد و می بارد. بدون وقفه!
هوا کاملن نمناک است و تقریبن شرجی. راستش من را به یاد ماکوندو می اندازد. دهکده ی معروف مارکز.
در صد سال تنهایی، یک فصلی هست که باران شروع می کند به باریدن. می بارد و می بارد و می بارد. تا این که همه جا را جلبک فرامی گیرد و فضا می شود مثل جزیره های وسط دریاهای بزرگ. کاملن شرجی و نمناک.
بالاخره باران قطع نمی شود. تا این که در ابتدای فصل بعدی مارکز چنین می نویسد:
4 سال و 11 ماه و 2 روز باران بارید. البته در این ایام، روزهایی هم بود که باران کم کم و به شکل قطره های بسیار ریز می بارید ولی در مجموع بارش باران مداوم و بی وقفه بود...
وای خدا این جا چه قدر شبیه کلمبیا است الان!!
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/01/22ساعت 18:3  توسط حسن
|
امروز می خواهم این پرسش را مطرح کنم که:
آیا جایزه های ادبی ـ هنری می توانند ملاکی برای سنجش توانمندی یک نویسنده یا یک هنرمند باشند؟
(من نظرم را در این باره به همراه مناسبت این پرسش، چند روز بعد بیان خواهم کرد.)
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/01/19ساعت 12:34  توسط حسن
|
امروز حالم خوب است. حمام رفتم، کالاهایم را تبدیل کردم و حالی، واقعن خوبم. فکر کنم روز خوبی باشد!
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/01/18ساعت 10:14  توسط حسن
|
امروز شنبه است و هوا بعد از دو روز بارش به شدت پاک است.
دیروز خبر شدم که یک بوجی آرد 14 سیره (100 کیلو) به 4000 افغانی رسیده است. یادم می آید چهار سال پیش که آمده بودم کابل یک بوجی 14 سیره بود: 1100 افغانی.
در شرایطی که معاش ماموران دولت تغییری نکرده و مزد یک کارگر ساده هنوز هم مانند چهار سال پیش 180 افغانی است، قیمت های آرد و روغن و برنج و ماکارونی به شدت بالا رفته اند.
فکرش را بکنید که یک کارگر اگر تمام روزهای ماه هم کار داشته باشد معاشش در سر برج می شود: 5400 افغانی. یعنی می تواند یک بوجی آرد و یک پیب روغن 14 کیلویی بخرد. حالی این آدم لباس و تحصیل و خرج های دیگر کار ندارد؟
این درحالی است که اکثر مردم کابل خصوصن در دشت برچی و غرب کابل، کار مداوم ندارند و در ماه با معاشی کمتر از 4000 افغانی سر می کنند.
من تا هنوز به این باور نرسیده بودم که کسی در کابل از گشنه گی می تواند بمیرد. ولی حالا قسم می خورم که اگر قیمت این جنس های اولیه پایین نیایند، مردم زیادی از گشنه گی خواهند مرد. قسم می خورم.
یادهانی:
قیمت آرد، روغن و دیگر مواد اولیه پس از بسته شدن مرز پاکستان به روی تاجران افغانی بلند شد. حالا مرز چرا بسته شده، عده ای می گویند، طالبان این کار را کرده اند، عده ای می گویند دولت پاکستان شیطنت می کند و عده ای هم می گویند مرز بسته نیست و مشکل، ناامنی راه هاست. منظورم کسی حاضر به انتقال جنس ها از این راه پرخطر نیست.
+ نوشته شده در شنبه
1387/01/17ساعت 10:51  توسط حسن
|
امروز از بس که روی یک متن کار کردم، اعصابم خراب شد. چشمم نمی تواند دور را خوب ببیند و درد خفیفی هم دارد. یک متن نسبتن عجیب غریب بود که ویرایشش کردم. بیشتر از 50 صفحه بود و در جریان ویرایش فهمیدم که این نوشته توسط حداقل 2 نفر نوشته شده است. برایم مهم نیست چون بیش از حد خسته ام.
نیم ساعت پیش باران شروع کرد به باریدن و حالی زمین تر تر است. بوی باران نمی شنوم و خاک نم دار هم بویش نمی آید. ولی از این خنکی و هوای پاکی که اتاق را پرکرده است، می فهمم که بیرون باید هوای فوق العاده ای باشد.
پنجره باز است و من بیش از حد خسته ام.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1387/01/15ساعت 15:22  توسط حسن
|
دیشب به خواب عمیقی فرو رفتم و امروز صبح با صد زحمت بلند شدم. حالم نسبت به دو سه روز پیش بهتر است ولی هنوز هم بی صبرانه انتظار جمعه و یک استراحت عمیق به همراه نوشتن چند صفحه را می کشم. مدت هاست فکر می کنم اعصابم بیش از حد حساس و ضعیفند.
احساس من در این روزها این است:
دلم برای زنم که مدتی است کنارم نیست تنگ شده و همین طور اعصابم کمی از جدا شدن از دختری که پس از آشنایی چند بار با هم چای و قهوه نوشیدیم ناراحت است. از این دختر جدا شدم چون دیدم از دست مردها و مردسالاری یک فیمینیست عقده ای شده بود. ادعای استقلال و درست اندیشی داشت ولی فکرش حقیقتن از تعادل خارج شده بود. بیش از حد مواظب بود تا استقلال و آزادیش خدشه دار نشود.
این مواظبت از آزادی اش تا اندازه ای پیش رفته بود که می توانستم به وضوح ببینم دارد به خاطر آن به طور مداوم شکنجه می شود.
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/01/14ساعت 11:5  توسط حسن
|
سلام به همه ی دوستان و وبلاگداران عزیز!
امروز مصادف است با سیزده به در و رسم باستانی پارسی زبانان مبنی بر بیرون رفتن و تفریح.
اما من مثل تمام این سال هایی که در کابل هستم تفریح نرفتم و اکنون هم سر کارم هستم. حقیقش همان سال هایی که در ایران بودم هم به سیزده به در اعتقادی نداشتم و هر وقت میلم می کشید می رفتم بیرون.
حالا که فکر می کنم می بینم چقدر زود گذشت. این زمان لعنتی خیلی زود می گذرد. فکر می کنم همین دیروز بود که آمدم کابل ولی تاریخ نشان می دهند که من نزدیک به ۴ سال است اینجا هستم.
به همین خاطر اسم وبلاگم را مانده ام: زندگی کوتاه است!
البته یک کتاب هم خواندم که دقیقن به همین نام بود و کمی هم زیر تاثیر آن کتاب هستم حالی. دوستان نظرات شان را برایم بنویسند. همه تان را دوست دارم!
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/01/13ساعت 15:19  توسط حسن
|